تبليغاتX
حرف های دفتر دل




























حرف های دفتر دل

داستان کوتاه و خاطرات و شعر

و آنروز که تو را دیدم معنای عشق در نهانم خود را عیان کرد،چشمان تو پاکی و صداقت وتمام دنیا را برایم ترجمه کرد،وجود تو بودن مرا معنا کرد وعشق تو عشق مرا معنا کرد.خدا مرا دوست داشت چون تو را به من نشان داد عشق پاک را به من یاد داد و آن روز عاشق نبودم بلکه عاشقت شدم من عشق را فقط با تو میدانم تو برای من همه چیزی و من وجودی ناچیز....

 در چشمان تو رنگی جز رنگ خدا نبود،چشمان تو را دوس دارم نگاههای تو رنگ خدایی داشت.خدا را حس کردم انگار خدا روح مقدسش را در تو بیشتر از همه دمیده،و خدا تو را به من نشان داد تا من شایستگی خودم را بر همگان اثبات کنم...

شاید آنروز که خدا تو را آفرید من خندان بودم و در آغوش مادر لبخند میزدم و یا شاید خواب بودم اما نه...بیدار بودم.خدا قداست و پاکی روحش را در تو بیشتر از همه دمید چون لایق بودی و روزی که چشمانم بوجود بزرگ تو افتاد این مهم را فهمید که تو یکتایی.امواج خروشان موهای زیبایت قلب مرا در خود در نوردیدان هنگام که روح من تعلقش را از دست داد و انگار دیگر روح من نیز خودش را از وجودم کنار کشید و بتو پیوست...

و ان هنگام که تو را دیدم وجودم تملکش را از دست داد انگار من در دنیا گم شده بودم انگار خودم را نمیشناختم و تازه تولدم را جشن میگرفتم.راه رفتن تو مرا غرق عشق مینمود،زمانیکه تو را با چشمانم معنا میکردم و صدایت صدای ملکوت بود صدای ملکوت...صدای تو را دوست دارم صدای تو از آسمانها مینوازد صدای تو از فرشته ها میسراید،صدای تو را دوست دارم صدای تو ارامش وجود من است...الهی مرا غرق عشق کن تا تو را با تمام عشقم بپرستم سارا سارا عاشقتم تا بیکران.

از خودم از قلبم من همیشه از زبان خودم حرف میزنم از نای وجودم،این قطعه ی ناچیز از انبوه حرفهای خاموش دل من هست.

+نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت2:30 بعد از ظهرتوسط سارا | |